تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
آروم از جمع دوستانش جدا شد
صدای خنده و حرفاشونو هنوزمی شنید .صدای نگین رو شنید که داد زد و
گفت :"آرزو کجا رفتی یهو، تازه رسیدیم به ..." دیگه صدای اونو هم نمی شنید.
وقتش رسیده بود.حس غریبی داشت.چیزی که همیشه منتظرش بود ولی نمی دونست کی
موقعش می رسه .
تا به حال خودشو پا به پای بقیه کشونده بود و دردشو پیش خودش مثل
یه راز نگه داشته بود.
اما حالا دیگه نمی شدحتی سر پا وایسه و مثل بقیه حرف بزنه.
زخم کهنه ای بود که براش دوایی نساختن ،بیماریی که فقط می شه تحملش کرد و شاید اگه
دکتر دلش به رحم می اومد مسکن های مخدر تجویز می کرد تا موقعی که درد به
سراغش می یاد رختخوابشو از شدتش پاره نکنه.
اما الان تنها کاری که می تونست بکنه دور شدنش از جمع کسانی بود که
اونو تا به حال فعال ترین و شاداب ترین عضو گروهشون می دونستن.کسایی
که اگه می دونستن آرزو تا چند ماهه دیگه بیشتر بینشون نیست یا از سر
ترحم یا برای نخوابیدن فعالیت گروه یا … نمی گذاشتن که اون این همه کارو
دست بگیره و اداره کنه.
حالا نیمکت زرد گوشه حیاط آخرین کسی بود که صدای نفس ضعیف اونو
می شنوه.درد دیگه یک لحظه هم قطع نمی شد . نمی خواست فریاد بزنه و
کمک بخواد چون از کسی کاری بر نمی اومد.
یادش می یاد که اولین بار این دردو موقع گرفتن لوح شاگرد اولی از دست
رئیس دانشکد شون حس کرده و حالا یک سال از اون لحظه می گذشت و …
به خودش پیچید.
ذره ذره بدنش فریاد بود اما لب هاش چنان قفل شده بود که …
و به اندازه گذشت یک لحظه همه چیز …
حالا دیگه حتی اون نیمکت هم صدای نفس بی رمق اونو نمی شنید.
یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد
دوره گردم، دار قالی می خرم
دست اول جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت، این هم زندگیست
بوی نان تازه هوش از سر ربود
اتفاقاً آن روز مادر روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم پدر، پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
باز آوای درشت دوره گرد
پرده از اندیشه ام پاره بکرد
دوره گردم دار قالی می خرم
دست اول جنس عالی می خرم
وای، خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا سفره خالی می خرید؟
«یک اگر با یک برابر بود »
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
با تشکر مخصوص از ماهان عزیز
اگر عشق بر من می تابید ، هرگز از تو گدایی خورشید نمی کردم ؛
و اگر ستاره در کویر شب تنهایم نمی گذاشت ، هرگز از تو جاده ی زندگی را نمی پرسیدم .
اگر روز وداع ابر یاری ام می کرد ، هرگز باران چشمانم را اقرار نمی کردم ؛
اما اگر دوباره متولد می شدم ، باز هم دیوانه وار عاشقت می شدم !!!
دل گفت اشتباه دیده ام ؛
سیاهی قلبت ، تزویر چشمانت و بیگانگی دستانت را ،
و باور نکرد !
در گوشش چه گفتی
که حال اینچنین ضجه وار می گرید ؟!
من
عينك سياه برچشمانم زدم تا اشتياق چشمانم رانبيني .
برمن خنديدند ،
گفتم آفتاب چشمانم رامي سوزاند .
اما تو بودي
كه نه تنها چشمانم را
بلكه قلبم رانيز مي سوزاندي .
خنديدند وگفتند :
عينك سياه درزمستان و درسايه مي زني ؟
ديگرپاسخي نداشتم ،
به ناچارعينك از چشمانم برگرفتم و برزمين خيره شدم .
برزمين خيره شدم تاتو ،
حلقة اشك رادر چشمانم نبيني .
وزمستانها چه بدفصلي ست براي چشمهاي منتظر !
پرسيدندكدام فصل رابيشتر دوست مي داري ؟
گفتم فصل آفتابي را .
آنان كه هم مسلكم نبودند
خنديدند وبي اعتنا گذر كردند .
اما تو ،
راز عينك سياهم را چه زود فهميدي ؛
پيش از آنكه چشمانم به تمنا بگريند و
لبانم دريك شب زمستاني ،
به اعتراف گشوده شوند .
دوستت دارم!
مرا ببخش ، بهترين از اين مجالی نمی يابم
خواهشي دارم:
لحظه ای چشم بگشا
وحجم مرا از ميان هندسه ی اطراف تميز بده
و صدای نفس هايم را در ميان اصوات فضا بشنو
دوستت دارم
و مجالی بهتر از اين نيست.
خواهشی دارم:
تنها برای لحظه ای دوستم بدار
آيا پاداش قلب ساده ای
از بارش بی دريغ عشق
به قدر لحظه ای دوست داشتن نيست؟
و ديگر مجالی نيست
چرا كه شايد فردايی نباشد.
قلب بيماری در آخرين تكاپوی زيستن است.
برای لحظه ای دوستم بدار
ديگر فردايی نيست!
و ستاره های شب ديگر اشكهای مرا نخواهند ديد.
و صبح ديگر از خيسی بالشمان شكوه نخواهی كرد!
تو به من می انديشی
به حضوری كه ناشناخته ماند
به كتابی كه هرگز ورق نخورد
و من آنجا نخواهم بود
فردا آرامش سرد اتاقمان با قهقهه های ديوانه وار نخواهد شكست.
و تو از رطوبت لبهاي من بر گونه هايت گله نخواهی كرد.
ومن در كنار تو نخواهم بود.
جسارت مرا ببخش!
محبوب من مجالی بهتر از این ....
زيبا تر ين قلب
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد او آمدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرد اخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت:«اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.»
خدايا به هر آنكه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است و به هر آنكه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق هم برتر است
وقتی که تنگ غروب بارون دوباره میباره
آسمون شهرمون باز تو رو یادم میاره
دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم
زیر گرمای نگاهت دوباره جون بگیرم
صدای چک چک بارون توی قلبم میزنه
واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه
تو فرار قطره ها خاطره هام جون میگیرن
باز سراغتو از این خسته ی بی جون میگیرن
توی آسمون چشمام داره بارون میگیره
بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد